صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
مترجم
آرشیو وبلاگ
۱۳۸٧/٩/٩
۱۳۸٦/۸/٥
۱۳۸٦/٦/۳
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۱٠/۱٠
۱۳۸٤/٥/۱٥
۱۳۸٤/٥/۸
۱۳۸٤/٤/۱۱
۱۳۸٤/۳/٧
۱۳۸۳/۱۱/۱٠
۱۳۸۳/۱۱/۳
۱۳۸۳/٦/٢۸
۱۳۸۳/٦/٧
۱۳۸۳/٤/۱۳
۱۳۸۳/٢/٥
مطالب قبل
سینما پارادیزو
کما
مصایب مارمولک
باج خور
مهمان مامان
بازهم جشنواره
کاپیتان اسکای و دنیای فردا
فیل
مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش
شکوه تخت جمشید
سیمای زنی در دوردست
بید مجنون
حکم و یک بوس کوچولو
اسکار ۲۰۰۶
فیلمهای رقصی
پیکسار
La Vie en Rose
سه گانه انتقام
قالب هاي وبلاگ
تودی لینک
عکاسی
دوستیابی سالم
فاوانیوز
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
کنعان
کی بود هی از کنعان تعریف میکرد؟ هر کی بود یا همین الان پول بلیت منو میاره دم خونه تحویل میده، یا انکار میکنه.
از جنبه تکنیکی که فیلم فاجعه است. مسئول گریم رو فکر کنم از بین این آرایشگاههای زنونه که همزمان ده تا مشتری راه میندازن و شاگرد هم دارن انتخاب کردن. فروتن رسما آرایش کرده. صورت ترانه هم مثلا خواستن پیر کنن، موج دار کردن. طراح صحنههم بعید میدونم داشتن اصلا. بازی فروتن که دیگه گفتن نداره. صدا لرزونداش و سعی فراوونش در جلوه دادن یک شخصیت بی تفاوت و در عین حال با کلاس دو ساعت تمام با اعصاب آدم بازی میکنه. همون نقشادمای عصبی بیشتر بهش میاد.
فیلمنامه هم که به شدت لنگ میزنه. حالا بحث محتوایی به کنار، این آدما هر دفعه انگار یادشون میره چیکاره همدیگهان. نفهمیدیم بالاخره آذر و مینا همدیگه رو دیدن یا نه. یه دفعه میگه بیست سال خبر نداشتیم ازت فکر کردیم مُردی. یه جا میگه اه چقدر لاغر شدی! اون علی هم که فقط هست. ما خوشحال و خندان وسطای فیلم فکر کردیم که آره علی و مینا با هم رابطه دادن، که بعد معلوم شد مینا میره خونه علی گلاشو آب میده. (جدی فقط گلا رو آب میده!) فلسفه وجودی علی هم که هنوز نفهمیدیم چیه. مینا و استاد که ازدواج کردن این انصراف داده، الان راننده وانته. منتها یه آپارتمان خیلی شیک داره. (اهان فلسفهاش اینه که بهرام رادان بازیش کنه).
سفارت کانادا از کی تاحالا طلاق نامه میخواد؟ مگه همه جا مثل ایرانه که اجازه شوهر لازم باشه واسه آب خوردن؟ اون دوست آذر رو دیگه نگم که یک ساعت با بدبختی میره پیداش میکنه و درختی که قطع شده دم در خونه (هوووووق) و دختری که نفهمیدیم آخر عقب مونده ذهنی بود، یا چی. (بر بر آذر و نگاه کرد و در تلق بست!)
فیلم کلکسیون سمبلیسم و ایهامه. وای که حالی به هم میزنه چاه گرفته آشپزخونه و آسانسور خرابی که تو نیم طبقه (هر دفعه) وایمیسه و جیبی که میگیره به در آزمایشگاه پاره میشه و اون گاوه آخر فیلم که دیگه آخرشه. هووووووق!
حالا تازه هنوز به بحث محتوایی فیلم نرسیدیم! حالا بماند که داستان سوال ساده (خوب که چی) رو جواب نمیده، و سر و ته نداره، و داستان گو مثلا قراره نباشه (که اتفاقا ملودرام از آب درومده). حالا اینا هیچ! این دختری که بلند پروازه و میخواد خونه و زندگی و پول و پله و شوهر و بچه رو ول کنه بره کانادا درس بخونه، نذر میکنه (نذر!!) که اگه فلان شد میمونم سر خونه زندگیم! برو بچه... مام خودمون اینکارهایم، تمام گشادی و تنبلی و ترسمونو میندازیم گردن همین چیزا! یعنی دو ساعت مارو زجر دادن، که آخر خانم بگه نه من میشینم به پای همین زندگی. (که از اولم مشکلی نداشت، چیزی هم نشد که نتیجهای خلافش رو بشه گرفت)
یعنی میگن مانی حقیقی از کارگردانان متفاوت سینمای ایرانه. این بازیگرانهم بهترینهای این سینما. یعنی کنعان فیلم متفاوتیه (که مسلما هست، از چارچنگولی و خواستگار محترم و ده رقمی و ...). ولی لطفا شماها که چهار تا فیلم خوب دیدین تو زندگیتون نگین این فیلم خوبیه.
پی نوشت: مانی حقیقی که عنوان بندی ماهی ها عاشق میشوند رو به اون خوبی ساخته بود، چرا برای فیلم خودش انقدر عنوان بندیش مزخرفه؟ اصغر فرهادی هم بهترین فیلمنامههای سالهای اخیر سینمای ایران رو نوشته؟ آخه این یکی چرا انقدر بده؟
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٧ - مترجمسه گانه انتقام
تم محوری سه فیلم اخیر چان-ووک پارک، کارگردان کرهای، انتقامه. از بین این سه فیلم (آقای انتقام، پیر پسر، بانوی انتقام) فیلم پیر پسر یا Oldboy توجه بیشتری جلب کرد. به طوری که علاوه بر جایزه ویژه هیئت داوران کن و جوایز دیگهای که برد، تونست جاش رو تو لیست هزار و یک فیلمی که باید قبل از مرگ دید هم باز کنه.

هزار و یک فیلمی که باید قبل از مرگ دید
پیر پسر داستان یه مرد معمولیه که یه روز دزدیده و به مدت پانزده سال در اتاق حبس میشه. بعد از پونزده سال، یه روز لباس و تلفن بهش میدن و آزادش میکنن و حالا ماموریت داره از کسی که این بلا رو سرش آورده انتقام بگیره. همینطور که داستان جلو تر میره ، معلوم میشه که کسی که این پونزده سال حبسش کرده بوده برنامههای دیگهای هم براش داره. تو این مسیر انتقام گرفتن، کم کم دیگه تشخیص دوست و دشمن و انتقام جو و قربانی سخت میشه تا اینکه معلوم میشه این همه بلایی که سر قهرمان داستان اومده و باهاش تا حالا همذات پنداری کردیم و دل سوزوندیم، خودش جزو برنامه انتقامی بوده که کس دیگهای براش ریخته و ...
پیر پسر به هر لحاظ فیلم متفاوت و عجیبیه، چه از لحاظ گرههای داستانیش و چه جنبههای بصری. جالبه که با وجود خشونت جاری در فیلم، برعکس فیلمهای هالیوودی، تمام صحنههای حشونت خارج از کادر اتفاق میافته و فقط تاثیر و نتیجه اون به تماشاگر نشون داده میشه.
فیلم بعدی این کارگردان، یا بانوی انتقام، هم تم مشابهی داره. دختری که به قتل پسر بچهای اعتراف میکنه مجبور میشه سیزده سال رو در زندان بگذرونه و اونجا به دختر فرشته صفت معروف میشه. بعد از سیزده سال میاد بیرون و میخواد انتقام جرم نکردهاش رو از مقصر اصلی بگیره. این بار دیگه داستان خیلی سر راست تره و معلوم ه که هر کسی چکاره بوده و چه گناهی کرده و داستان خیلی درونی تره و بیشتر روی مفهوم انتقام حرکت میکنه.

در واقع این فیلم سه قسمت مجزاست، اول آشنایی با دختر و هدفش از انتقام، دوم برنامه ریزی و آماده شدنش برای گرفتن انتقام و سوم انتقام. قسمت سوم کمی به داستان «قتل در قطار سریع السیر» اثر آگاتا کریستی شبیه میشه، اماخیلی سر راست تر و بسیار شخصی و درونی. یعنی به جای طرح معما گونه داستان، یا روحیات انتقام جو و تبدیلش از یه موجود بیازار و معصوم به قاتل خونسرد سر و کار داره.

دروغش) از این سه فیلم، فقط دو فیلم آخر رو دیدم. پیر پسر رو خیلی وقت پیش و بانوی انتقام رو دیشب. بانوی انتقام برنده شیر طلای جشنواره ونیز شده و خود فیلم و بازیگر نقش اول زن، هم جایزههای زیاد دیگه بردن. دلم میخواست بعد از فیلم پیر پسر که یکی از بهترین و یدترین فیلمهاییه که تا حالا دیدم (بهترین از این نظر که موقع دیدنش خرت رو میچسبه و بعد تا مدتها بعد از دیدنش ولت نمیکنه و بدترین از این نظر که در تمام این مدت اعصابت رو دیوانه وار خورد میکنه) دلم میخواست بقیه فیلمهای این مجموعه رو هم ببینم.

سه گانه انتقام
راستش) راستش... بازیگر نقش یانگوم، یا لی یونگ-آئه، بازیگر نقش اول فیلم بانوی انتقام ه و من میخواستم به خاطر یانگوم فیلم رو ببینم. وقتی داشتم دانلودش میکردم، رفتم دربارهاش بخونم دیدم اه، این که فیلم بعدیه کارگردان پیر پسر ه که! چه بهتر! ولی در هر حال، وقتی داشتم دانلودش میکردم خبر نداشتم خودم و فقط به خاطر خود یانگوم میخواستم فیلم رو ببینم!!!
نقش یانگوم تو این فیلم، خیلی شبیه چیزیه که تو سریال میبینیم. یه دختر معصوم و مهربون و فرشته صفت ولی قوی و با اراده! ولی جدن فیلم بانوی انتقام، قوی و آبرو منده و ربطی به اون سریال نداره و یانگوم هم نقشش رو عالی دراورده. جانم!

La Vie En Rose
فیلم La Vie En Rose زندگی ادیت پیاف رو تقریبن همونطوری نشون میده که تو وبلاگم نوشته بودم. یعنی همینطوری وقایع پشت سر هم میان رد میشن و میرن. که البته انگار چاره دیگهای هم نبوده و بالاخره یه فیلم سینمایی (حتا اگه مثل این طولانی هم باشه) بازم ظرفیت اینو نداره که خیلی دقیق و دراماتیک شخصیتش رو معرفی کنه.

اما یه چیزایی بود که تو فیلم دوست نداشتم. مثلن اینکه خیلی از چیزای خیلی خیلی مهم رو حذف کرد. مثل همین که چرا انقدر ملت عاشق ادیت پیاف بودن. یا اینکه مبارزاتش رو تو جنگ جهانی دوم. حالا اینا وقت گیرند، میگذریم. ولی به عنوان یه فیلم درباره یه خواننده، تعداد اجراها به شدت کم بود و یکی دو باری هم که در حال اجرا دیدیمش به خاطر این بود که وسط اجرا قرار بود غش کنه. برنامه اجرای المپیا رو هم خیلی بد دراورده بودن چون دو صحنه قبل دیدمش که در حال نزار و مرگ بود و وقتی آهنگ Rien de Rien رو شنید یهو پرید و گفت من عاشق این آهنگم و برنامه المپیا رو اجرا میکنم و سرحال و شنگول رفت خوند و بد مرد... (حالا کاری هم به زمان بندی نداریم که در واقع این آهنگ رو سالها قبلش ضبط کرده بوده)
یه چیز دیگه هم درباره فیلم بود که نمیتونم تصمیم بگیرم که تقصیر فیلم بوده یا نه. قبل از دیدن فیلم فکر میکردم ادیت یه دختر کوچولوی خجالتی و مهربون و آدم حسابی بوده، ولی ادیتی که تو فیلم دیدیم (حالا یا به خاطر بالا بردن بار دراماتیک فیلم بوده یا خیلی ساده انطباق با واقعیت) به شدت بد دهن و بی تربیت و بد اخلاق و همش در حال جنگ و دعوا و مست و معتاده. خوب دوست داشتن همچین ادمی یه خورده سخت تره... در هر حال، بعد از تجربه دیدن فیلم Amadeus فهمیدم که خیلی هم نمیشه به شخصیت ساخته و پرداخته تو فیلم درام اعتماد کرد.
صحنه مرگش هم طولانیه (چون دو ساعت آدم فیلم رو میبینه بعد سر صحنه مرگ یه بار دیگه حدود ده دقیقه مجبور میشیم بشینیم دوره کنیم همه زندگیش رو از اول!) اون صحنه دعا کردن به درگاه سنت ترز هم اصلن با کلیت فیلم جور در نمیومد که به صورت شعلههای آتش اومد با ادیت حرف زد و گفت که هر وقت تنها شدی به درگاه من دعا کن. که البته هر دفعه هم ادیت دعا کرد به شدت ضد حال خورد. بدترینش همون صحنه مرگ معشوقش که شب قبلش ادیت دعا کرده بود که اینو سالم به من برسون.
اما... بعد از همه اینا یه چیزایی هم بود که خیلی در مورد فیلم دوست داشتم. مهمترینش بازی Marion Cotillard در نقش ادیت پیاف. آدم وقتی فیلم رو میبینه و بعد فیلمهای خود ادیت و مصاحبههاش رو میفهمه که چه بازی شاهکاری داشته این زن. گریمش هم البته عالی بود. خلاصه تو اسکار امسال منتظر دیدن این اسم باشید (که البته ممکنه نبره ولی حتمن نامزد میشه)
دیگه عاشق تدوین فیلم بودم و ترتیب و چیدن زمانهای فیلم کنار هم. که البته یه خورده مد شده این طرز زمان بندی غیر خطی ولی خوب اینجا خوب درومده بود. یکی دو صحنه هم که خیلی چسبید (از اون صحنهها که مو به تن سیخ میکنه) یکیش زمان مرگ معشوقش مارسل (که البته کارگردان هم فکر کنم خیلی حال کرده بود با این صحنه و یه خوده بیش از حد باهاش بازی کرد و داشت خرابش میکرد) یکی هم وقتی Raymond Asso بهش خوندن یاد میده و برای اولین بار به عنوان یه خواننده (هنرمند) برنامه اجرا میکنه.
در کل فیلم خیلی خوبیه، فقط حیف که آهنگاش کمه یه خورده (مثلن همین آهنگ مشهور La Vie En rose که اسم فیلم هم از اون گرفته شده رو فقط یک بار از دور میشنویم تو کل فیلم!) فیلم با وجود زمان طولانیش اصلن کسل کننده نیست و تماشاش لذت بخش هم هست (بعد از این همه بدبختی که رو پرده آدم میبینه مگه میتونه دیگه به زندگی خودش غر بزنه؟!). خلاصه دیدنش، به خصوص برای کسانی که از موسیقی فرانسوی لذت میبرن توصیه میشود.
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٦ - مترجممسافران
ما به تهران نمیرسیم. ما همگی میمیریم
مهتاب (هما روستا) همون اول فیلم رو به دوربین میکنه و میگه، «ما داریم میریم تهران، برای عروسی خواهر کوچکترم. ما به تهران نمیرسیم. ما همگی میمیریم».
چه شروعی کوبنده تر و غافلگیر کنندهتر از این، برای فیلمی که داستانش روی خط باریک بین مرگ و زندگی حرکت میکنه. مارتین اسکورسیزی میتونه بره غاز بچرونه، فرمان آرا صد سال دیگه هم از اون فیلمهای مزخرف مثلن مرگیش بسازه، نمیتونه شاهکاری مثل «مسافران» رو بسازه. فیلمی درباره مرگ، ولی اینهمه سرشار از زندگی و امید.
کم کم داریم وارد یه روزبزرگ میشیم
یه روز بزرگ، قرار بود روز عروسی ماهرخ (مژده شمسایی) باشه، ولی تبدیل شد به روز مرگ خواهرش مهتاب. وقتی خبر رسید، همه در حال تدارک برای عروسی بودن، و منتظر رسیدن آینهای که مهتاب قرار بود با خودش بیاره. حرف کارت عروسی و گل و باغ و ریسه چراغونی بود. حرفی هم که از دغ مرگ شدن و مرگ و خرابی میومد، خانم جون (جمیله شیخی) میگفت «دهنتونو شیرین کنید، حرف مرگ نزنین»
حرف مرگ نزنین
خبر فاجعه رو کسی باور نکرد، حتا تا زمانی که تایید شد. مادربزرگ میگفت، امکان نداره، اونا قراره آینه رو بیارن. آینهای که نسلها سر سفره عقد همه عروسهای خونواده بوده. چطور ممکنه پیامآوران زندگی، طعمه جاده شده باشن؟
تا اینکه شاهد میاد و همه باور میکنن که مهتاب و خونوادهاش از دست رفتن. ولی مادربزرگ هنوز سر حرفشه و میگه، نه این امکان نداره... شما تو صحنه تصادف آینهای دیدید؟ نه! دیدید گفتم...
مراسم عوض شده
با اینکه بیضایی ضربه کوبنده رو همون اول وارد کرده، ولی هنوز ما هم مثل همه اهل خونه دودلیم در قبول یا رد فاجعه. همه حالا مقابل این پرسشند... عروسی یا عزا؟
خانم جون... صحنه گردان کل نمایشه. همه منتظر علامت مادربزرگن، چه در شادی و چه عزا. مثل چادری که تا ستون اصلیش سرپاست، به هر جون کندنی هست استواره، و وقتی مادربزرگ فرو میریزه کل خونواده سیاه پوش میشه...
لعنت به جادهها اگه معنیشون جداییه
با اینکه فیلم درباره مرگه، اونم تو یه روز بزرگ، که قراره جشن شروع زندگی باشه، اما تردید و امید همه رو بین مرگ و زندگی، پذیرش و رد فاجعه نگه میداره. با اینکه همه غیر از مادربزرگ قانع شدهاند که فاجعه اتفاق افتاده اما بازهم هر کسی این وسط دنبال یه کورسوی امیده.
تماشاگر هم از صدای جمیله شیخی نیرو میگیره وقتی که محکم و استوار و با قاطعیت، وسط مراسم عزا میگه:
برو لباس بپوش دختر... اونا برای عروسی تو میان
به سیاق کارهای بیضایی، فیلم بیشتر به نمایش شبیهه تا فیلم. حرکتهای اغراق شده میزانسن دقیق و بازیگری بی خطا! همه چیز عالی و کامل چیده شده، و وقتی به فضای فیلم عادت میکنید از نمایش چشم برنمیدارید. فیلمبرداری بی نقص در کنار تدوین عالی و حسابشده، به علاوه موسیقی متن بابک بیات چنان فضایی رو برای تماشاگر خلق میکنه که حتا بعد از پانزدهسال از ساخته شدنش محکم و استوار بر جا ایستاده. چرخشهای فیلم از شادی به غم، از تردید به پذیرش و از کابوس به تسلیم و از مرگ به امید رو میشه با تمام وجود احساس کرد.
«مسافران» رو باید دید... چندین بار هم باید دید. بیضایی فقط فیلم عالی میسازه. کمتر از اون هم نه. همینه که دیدنش فیلماش شده لذتی که فقط هر ده سال یک بار میشه تجربه اش کرد. مثل همین. دیدن جهانگیر فروهر، جمشید اسماعیل خانی و از همه بهتر، دیدن دوباره جمیله شیخی، وقتی میگه از مرگ حرف نزنین هر چی ازش میگذره، به ارزش و اعتبار فیلم اضافه میکنه.
مسافران، فیلم مردگان نیست، فیلم مسافران زنده است توی جادهای که معنیش جدایی نیست.
پی نوشت: دنبال یه فیلم امیدوارانه میگشتم، وسط یه فیلم درباره مرگ پیداش کردم. بین این همه فیلم خارجی و هالیوودی و اروپایی و آسیایی، این همین جا، همین نزدیکیها بود. آب در کوزه و ...
پی نوشت ۲: تمام عکسها از روی VCD فیلم، متعلق به موسسه رسانههای تصویری گرفته شده.
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥ - مترجماسکار ۲۰۰۷
هنوز نمیدونم بیدار میشینم مراسم رو تا اخر ببینم یا نه... چون خیلی خوابم میاد، ولی خب این دلیل نمیشه که با اعتماد به نفس تمام نشینم جایزهها رو پیشبینی کنم. کلی هیجان انگیز تر میشه اینطوری. زودتر باید مینوشتم اینو، ولی خل. حسش نبود انگار، حتا حس تعقیب و دیدن اسکار هم نبود، انگار باید به این موقع و این ساعت میرسیدم تا همه شرایط مهیا بشه برای همچین پستی... در هر حال... اینم پیشبینیهای من.
Departed رو خیلی دوست داشتم. عااالیه. بهت مهلت نفس کشیدن نمیده، واقعن بهترین فیلم ساله، البته تا قبل از اینکه Babel رو دیده باشی. بعد یه کم تصمیم گیری سخت میشه. بازیهای عالی و درخشان و بی اشتباه، داستان نفس گیر و دو تا فیلم شاهکار! احتمالن اسکار بهترین فیلم رو بابل میگیره، بهترین کارگردانی رو اسکورسیزی برای Departed. شایدم برعکس که سنت اسکار ندادن به اسکورسیزی حفظ بشه. (اگه بازم کلینت ایستوود اسکار بهترین کارگردانی رو بگیره، یا Paul Greengrass خیلی فحشه!!!) هر نتیجهای غیر از این عملن بیمعنی و چرته. بدیش اینه که برای این دو تا جایزه باید تا آخر مراسم نشست، و نمیشه عصبانی شد و خاموش کرد رفت مثلن!
تو رشته بهترین بازیگر نقش دوم زن عاشق بازی Adriana Barraza و Rinko Kikuchi تو فیلم بابلم... عالی بودن. ولی به احتمال زیاد Jennifer Hudson برنده میشه. Dreamgirls رو ندیدم، امیدوارم لایق جایزهاش باشه. معمولن این اولین جایزه مراسمه و انتظار زیادی نباید کشید برای فهمیدن نتیجه. بهترین نقش مکمل مرد هم شانس Eddie Murphy از بقیه بیشتره. بازم میگم چون Dreamgirls رو ندیدم نمیتونم نظر بدم. (حتا تصور اسکار گرفتن ادی مورفی هم خنده داره، نه خنده از سر تحقیرها! کلن میگم... ادی مورفی رو تصور کنید اسکار دستشه میخواد سخنرانی کنه!!!!! دانکی رو تو شرک که یادتون هست؟ چه شود...)
دیگه اینکه تو فیلمنامهها خب پیشبینی زیاد سخت نیست. Little Miss Sunshine برای فیلمنامه اریجینال، فیلمنامه اقتباسی هم Departed.
بهترین بازیگر مرد... نمیدونم واقعن. Leonardo DiCaprio چند ساله داره تو فیلمهای خیلی خوبی، خوب بازی میکنه، ولی احتمالن زیر سایه همون جک تایتانیکش اسکار نمیگیره. بیچاره. همین بلا سر Kate Winslet هم اومده انگار. هر دو تاشون چند ساله دارن واقعن خوب بازی میکنن... حیف. اسکار بهترین بازیگر مرد رو نمیدونم واقعن... ولی اسکار بهترین بازیگر زن رو که حتمن بازیگر نقش ملکه انگلیس (!) Hellen Mirren میگیره. (به قول جشنواره فیلم فجر، با تقدیر از بازی بسیار خوب مریل استریپ و پنهلوپه کروز، اسکار تقدیم میشود به هلن میرن!!!)
بهترین فیلم خارجی هم میرسه به فیلم Pan's Labyrinth از مکزیک... این فیلمهای مکزیکی و اسپانیایی کلن خوب تحویل گرفته میشن تو اسکار انگار.
دیگه... برای طراحی لباس ممکنه اسکار رو The Devil Wears Prada ببره. در واقع با اون همه مارکهای خفن و لباسهای چشمگیر و انتخاب لباس و چیزای دیگه بعید هم نیست. ولی اعضای آکادمی اسکار تا به حال نشون دادن که علاقه عجیبی به هنر و معماری چینی دارن و عجیب نخواهد بود اگه Curse of the Golden Flower اسکار طراحی لباس و بگیره. (شایدم اشباع شده باشن از چین و فیلمهای رزمی پروازی ژانگ ییمو!)
جایزه تدوین هم یا میرسه به بابل یا Departed. هر چند Queen هم میتونست تو این رشته نامزد باشه، که نمیدونم چرا نیست! اون تصویر آرشیوی و کنار هم گذاشتنشون با فیلم همه یک طرف، اون نگاه پیروزمندانه اخر پرنسس دایانا به دوربین موقع مراسم تشیع جنازه یه طرف...
با کمال احترام به کامی عزیز، تنها ایرانی نامزد اسکار امسال، احتمالن جایزه صداگذاری به Dreamgirls میرسه یا Pirates of the Caribbean. شرمنده... مام خوشحال میشیم البته. حالا اگه Apocalypto برد به نظر شما بریزیم تو خیابون مثل زمان برد تیم ملی فوتبال یا نه؟
دیگه عرضم به حضور مبارکتون که بهترین مستند سال هم نامزد ریاست جمهوری سابق Al Gore میگیره با مستندش درباره گرم شدن زمین An Inconvenient Truth. خوشحال میشیم بیانسه اسکار ببره به خاطر آهنگ Listen هر چند دلم به همین خوشه که این اهنگو تو مراسم میخونه فیض میبریم... اگه هم برد که چه بهتر. بهترین طراحی صحنههم که همیشه موزیکالها میبرن. امسالم که خدا رو شکر Dreamgirls هست. بهترین انیمشین هم امیدوارم ماشینها ببره. هر چند هیچ کدومو ندیدم، ولی اصلن دلم نمیخواد کارتون تقلیدی نون به نرخ روز خور (بعد از موفقیت خیره کننده سال گذشته «راه پیمایی پنگوئنها» همه یاد پنگوئنها افتادن یهو! اخ) Happy Feet اسکار بگیره (هر چقدر هم که خوب باشه).
دیگه پیشبینی بقیه جوایز از سواد من خارجه... باید ببینیم تا چی پیش میاد. خوبی اسکار به اینه که مثل فوتبال اصلن قابل پیش بینی نیست و ییهو همه رو شگفت زده میکنن، بدیش اینه که معمولن این شگفت زدگی در جهت خوبش نیست.
پی نوشت: اسکورسیزی رو تصور کنید با اون عینک گردش که بعد از باختن اسکار بهترین کارگردانی بیاد رو سن بگه نه اسکار میخوام نه سیمرغ! ده نمکی رو که یادتون هست... ده نمکی هم خوب سوژهای جور کردها!!!
پی نوشت۲: بی صبرانه منتظر دیدن اجرای Ellenام! دوری رو تو کارتون پیدا کردن نیمو که یادتون هست...
پيکسار
شماره اخیر مجله فیلم (آذر ۸۵) از اون شمارههاست که بهتره دم دست باشه هر از گاهی یه نگاهی بهش بندازی. در کنار چیزهای خوبی مثل گفتگو با انتظامی و جیرانی، و حتا گزارش مفصل و عالی از جشنواره سن سباستین از عباس یاری، نیما حسنی نسب یه پرونده جذاب و عالی داره درباره کارتونهای کمپانی پیکسار. همونا که با «داستان اسباب بازی» تاریخ ساز شدند و بعد با «پیدا کردن نیمو» همه رو شگفت زده کردند.
یه پرونده مفصل و جذاب، از جرقه زدن ایده کارتونهای سه بعدی، تا تشکیل شدن شرکت و بعد به حقیقت پیوستن رویا. رویایی چنان واقعی و نفس گیر که فقط اعجاب میمونه و تحسین برای کسانی که با دنبال کردن رویاشون، دنیای ما رو با تخیل و تخیل رو با حقیقت آمیختند و معجونی ساختند مثل «اینکردبلها»، «داستان اسباب بازی ۱ و ۲»، «در جستجوی نیمو»، «کمپانی لولوها» و «ماشینها».
یادمه اون زمانی که تازه Toy Story اومده بود، غیر از داستان، همه از واقعی بودنش شگفت زده میشدند. انگار داری فیلمی میبینی که توش، بندهای دست و پا گیر حقیقت بهت وصل نیستند. و بعد هر لحظه انتظار داشتی که وسایل اتاقت به حرف بیان، با همدیگه دسته بندی درست کنن، جلسه بذارن و حرف بزنن.
در مقاله تاریخچه گرافیک رایانهای و شکل گیری پیکسار میخونیم، «...وقتی ما کارمان را شروع کردیم یک رایانه خیلی بزرگ در زیر زمین کار میگذاشتند و ده تا تهویه غول پیکر آن را خنک میکرد. قیمت این رایانه دو میلیون دلار بود و کارایی اش در حد ساعت مچیهای امروزی...با این حال همه میدانستیم که گرافیک رایانهای دیر یا زود پرده سینماها را تسخیر میکند»
جالبه، اون موقع که هزینهها اینهمه بالا بود برای ادامه کار به دنبال سرمایه گذار میگشتند برای همین دست به دامن هالیوود و لوکاس فیلم شدند. حالا اینجا رو ببینید. وقتی همسر جورج لوکاس تقاضای طلاق کرد، توانست نصف دارایی جرج لوکاس را تصاحب کند و اوضاع لوکاس فیلم به ریخت. در این موقع بود که یه نفر اومد و یه ریسک عجیبی کرد و همه نوابغ زیر دست جرج لوکاس را به مبلغ ده میلیون دلار خرید. این آدم عجیب کسی نیست جز استیو جابز! (موسس شرکت Apple) وقتی اولین انیمیشن بلند کامپیوتری تاریخ سینما (داستان اسباب بازی) سال ۱۹۹۵ روی پرده رفت و پرفروش ترین فیلم سال شد، ارزش سهام پیکسار به ۱۴۰ میلیون دلار افزایش پیدا کرد. و بعد از کش و قوس های فراوان، استیو جابز مدیر پیکسار و باب ایگر مدیر بخش تحقیقات دیسنی، خبر از معامله بزرگ ۷.۴ میلیارد دلاری دادند که بر اساس آن پیکسار به دیسنی پیوست (و خیال همه رو راحت کرد).

تو این پرونده کلی داستان جالب دیگه از دیوانه بازیها و سخت کوشی آدمهای دیگه میخونید. و ساخته شدن «...فیلمهایی با شخصیتهایی که مردم به خوبی میدانند وجود ندارند ولی به آنها نگاه میکنند و میگویند به نظر خیلی واقعی میآیند...» داستان پیکسار هم مثل داستان کارتونهاش، سرشاره از جسارتهای باور نکردنی و دیوانه بازی. از همونا که قهرمان داستان اولش شکست میخوره و آخر داستان همه براش دست میزنن. باور نمیکنید مقاله درباره جان لستر «نیمو و میکی ماوس پسر خاله میشوند»را بخوانید.
در مقاله «عجیب ولی واقعی» هم درباره کارتونهای پیکسار نکاتی آمده که به قول خودشان «بعید است آنها را شنیده باشید». مثل اینکه «کسی که به جای دختر کوچولوی فیلم کمپانی لولوها صدا درآورده، به قدری کوچک بوده که نمیتوانستهاند او را در استودیو بند کنند. بنابراین وقتی بازی میکرده با یک میکروفن این در و ان در به دنبالش میرفتند و حرفها را از بین انچه به زبان میآورده بیرون کشیده اند».
یا این یکی که پشمهای روی بدن سالی، بیشتر از دو میلیون مو دارد! یا در فیلم «پیدا کردن نیمو» هر یک از فریمهای فیلم که ۱.۲۴ ثانیه طول میکشند، به خاطر پیچیدگی محیط زیر آب و نوری که از بالا بر روی فلس ماهی ها و دیگر موجودات دریایی میتابد، چهار روز کاربرده است.

بعد از خوندن این پرونده، ادم تازه میفمه شگفت انگیری کارتونهای پیکسار، فقط به خاطر رنگ و لعاب داستانهاش نیست. بلکه اون پشت، ساعتها کار، زحمت، ریسک و تسلیم نشدنه که اینطوری رویاها رو به واقعیت بدل میکنه. نه تنها رویاهای سازندگان، که رویای میلیونها نفر مردمی که از تماشای اونها لذت میبرند.
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥ - مترجمرقص Dance Movies
نمیدونم اصولن چنین ژانری در ادبیات سینمایی وجود داره یا نه. ولی به تازگی کشف کردم که به شدت طرفدار فیلمهایی درباره رقص هستم. شاید بشه بهش گفت ژانر رقص یا هر چیز دیگه. البته منظورم فیلم هایی نیست که توشون صحنه رقص وجود داشته باشه، که این طور فیلمها فراوونه. منظورم دقیقن اوناییه که با محوریت رقص ساخته میشن. مهم نیست که معمولن این فیلمها با لقب هایی مثل مبتذل یا عامه پسند بدرقه میشن. مهم اینه که میشه ازشون لذت برد. حتی اگه فیلم معمولی ای مثل Dirty Dancing 2 باشه.

فيلمهای ژانر رقص می تونن فيلمهای معمولیای مثل همين Dirty Dancing يا Flashdance باشند يا فيلمهای فوق العاده ای مثل Strictly Ballroom و Billy Elliot.

مشخصه بارز این فیلمها فراوونی صحنه های رقصه. و به تبع اون پره از موسیقی. حالا بستگی داره به فیلم که درباره رقص اسپانیایی باشه، مثل فیلم Dirty Dancing که پر میشه از موسیقی اسپانیش. یا درباره رقص Ballroom باشه مثل Shall We Dance، یا حتی موسیقی مدرن مثل Flashdance. البته تو بشترشون مایه هایی از رومانس هم دیده میشه، که احتمالن کارگردان فکر میکنه برای تحریک احساسات تماشاگر لازمه. اما نمونه عالی فیلم رقصی بدون رومانس Billy Elliot ه که با محور قرار دادن رقص، تلاش های یه پسر بچه برای شناختن خودش و رسیدن به آرزوش و بهتر کردن محیط زندگی نامطلوبش رو نشون ميده.


گاهی هم فیلم بین این دو قطب حرکت میکنه، مثل فیلم Shall We Dance که تلاش های یک مرد میانسال برای فرار از قالب و زندگی یکنواخت همیشگیشه.

ولی چیزی که بین همه فیلمهای رقصی مشترکه، اینه که رقص، همیشه بهانه ای میشه برای شکستن قالب ها، و جرقه ای برای انقلاب های درونی. و این کاملن با مفهوم رقص، که همون فعالین بدنی بصورتی زیبا و ریتمیکه هماهنگی داره. رقص نه یک فعالیت بدنی، که همیشه به عنوان حالی روحانی و معنوی مطرح شده. که با اون میشه از زندگی روزمره، سختی ها و استرس ها و فشار های خاصش فرار کرد. حالتی که انسان با موسیقی هماهنگ میشه، میتونه هر لحظه هر جایی که اراده کنه باشه و یا مثل یک پرنده پرواز کنه.

رقص ها گاه نماینده و نماد فرهنگ های مختلفند. مثل رقص های مخصوص کولیها، که با رقص مخصوص سیاهان تفاوت اساسی و ساختاری داره. یا رقص Disco که مثلن با Salsa از زمین تا آسمان فرق میکنه. ولی بین همه رقص ها، چیزی که به شدت مشترکه اینه که رقص به طور مستقیم با عواطف و احساسات سر و کار داره. رقص نماينده ای عالی از Passion ه. يعنی اشتياق و علاقه تند شديد به صورت آنی که در قالب حرکاتی زيبا و هنری نمود پيدا ميکنه. و همین دستمایه خیلی خوبی میتونه باشه برای ساخت اثار هنری بزرگی مثل باله. و نمونه دم دست تر و تکنولوژیکش، یک فیلم.

به خصوص برای ما ایرانی اسلامی ها (که نمیدونم چرا رقص نوعی تابو، هجو و نمادی از سبک سری و سبک مغزی محسوب میشه. برای نمونه ميتونين به بار منفی واژه هايی مثل رقص، رقاص يا رقاصه توجه کنيد!) و امکان دسترسی به اجراهای زیبای هنری باله نداریم، فیلم ها میتونن دریچه ای باشند به این دنیا. تو این سایت لیست تقریبن کاملی از فیلم های رقصی پیدا کردم. البته تو جستجوهام تو اینترنت فهمیدم که فیلمهای هندی نمونه های فراوونی اند از این نوع، که البته همزمان که فیلم اکشن و رزمی و موزیکال و رومانس و تخیلیه، رقص هم داره که مسلمن منظور من هیچ کدوم از اونها نیست و فعلن فیلمهای هندی رو از نوشته من فاکتور بگیرید لطفن.
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥ - مترجماسکار ۲۰۰۶
كوهستان بروك بك پيشتاز نامزدي هاي امسال است. اين فيلم كه در گولدن گلوب هم موفق بود و تاييد بسياري از منتقدين را نيز به همراه دارد، علاوه بر نامزدي اسكار بهترين فيلم و بهترين كارگرداني براي آنگ لي، در شش رشته ديگر مثل بهترين بازيگر اصلي و نقش مكمل مرد، بهترين بازيگر نقش مكمل زن و بهترين فيلم نامه اقتباسي هم نامزد دريافت مجسمه طلايي اسكار است. بايد ديد كوهستان بروك بك، كه با مضمون عشق ممنوع بين دو كابوي همجنسگرا، تا كنون بحث هاي زيادي را برانگيخه ميتواند موفقيت فيلم «كابوي نيمه شب» جان شليزنگر (1969) با مضموني مشابه را تكرار كند يا نه. ( كابوي نيمه شب اسكار بهترين فيلم و بهترين كارگردان و بهترين فيلم نامه اقتباسي را گرفت، و داستين هافمن و جان وويت براي بهترين بازيگر مرد نامزد دريافت جايزده شده بودند) اگر كوهستان بروك بك نتواند رضايت داوران اكادمي را جلب كند، مجسمه طلايي به يكي از فيلم هاي مونيخ (استيون اسپيلبرگ)، کاپوتی (بنت ميلر) يا تصادف (پاول هگينز) ميرسد. نكته جالب مراسم امسال اين است كه براي اولين بار پس از سال ها، نامزد هاي دريافت اسكار بهترين كارگرداني همان ها هستند كه فيلم هاي نامزد شده براي دريافت اسكار بهترين فيلم را كارگرداني كرده اند.





به نظر ميرسد اسپيلبرگ كه امسال دو فيلم موفق مونيخ و جنگ دنياها را روي پرده داشت، ميخواهد لقب استاد اسكار را در كنار استاد سرگرمي براي خود تثبيت كند. داوران اسكار كه فيلم پرخرج و عظيم جنگ دنياها را جز در بخش هاي بهترين صدابرداري، صداگذاري و جلوه هاي ويژه لايق نامزدي اسكار ندانسته اند، به مونيخ كه به وقايع پس از گروگانگيري ورزشكاران اسرائيلي در بازيهاي المپيك 1972 ميپردازد روي خوش نشان داده و مونيخ علاوه بر نامزدي در بخش هاي بهترين فيلم و بهترين كارگردان، نامزد دريافت اسكار بهترين فيلم نامه اقتباسي، بهترين تدوين و بهترين موسيقي متن نيزشده است.

اما بدون شك، جورج كلوني كه سه نامزدي اسكار براي دو فيلم مختلف بدست آورده، آقاي اسكار امسال است. او براي فيلم «شب به خير و موفق باشي» كه در دوران مك كارتيسم در سال هاي 1950 ميگذرد نامزد دريافت اسكار بهترين فيلم و بهترين كارگرداني است، در حالي كه براي فيلم «سيريانا» نامزد دريافت اسكار بهترين بازيگر مرد نقش مكمل شده است. هر چند بخت او براي بردن اسكار سومي بسيار بيشتر از دوتاي قبلي است. اين فيلم تنها فيلم از مجموعه نامزد هاي بهترين فيلم است كه در جشنواره فجر امسال هم حضور داشت.
زوج جاني و جون كش، در فيلم Walk the Line با بازي يواكين فينيكس و ريس ويترسپون بيشترين اقبال براي دريافت اسكار بهترين بازيگر مرد و زن را دارند. اين فيلم كه به زندگي جاني كش، موسيقيدان معروف ميپردازد براي اين دو بازيگر خوش اقبال بوده و نام هر دو را در فهرست نامزد هاي آكادمي جاي داده است. در حالي كه فينيكس بايد براي بدست آوردن اسكار با هيت لجر (كوهستان بروك بك)، فيليپ سيمور هافمن (شنل)، ديويد استراتيرن(شب به خير و موفق باشي) و ترنس هوارد (Hustle & Flow) رقابت كند، به نظر ميرسد ويترسپون رقباي سرسخت تري دارد.

شارليز ترون كه سالها تنها با چهره زيبايش شناخته ميشد حالا تبديل به پاي ثابت مراسم اسكار شده است. او امسال هم براي فيلم (North Country) روي فرش قرمز راه خواهد رفت. به علاوه بانو جودي دنچ 71 ساله (كه تا كنون سه بار نامزد دريافت حايزه شده و يك بار براي فيلم شكسپير عاشق اسكار برده) امسال براي فيلم خانم هنرسون تقديم ميكند، بايد با كايرا نايتلي 20 ساله رقابت كند. اگر نايتلي اين جايزه را ببرد، تبديل به جوانترين زني خواهد شد كه اسكار بازيگر نقش اصلي را گرفته است. ركورد دار قبلي مارلي متلين، در سال 1986 در حالي كه بيست و يك ساله بود اين جايزه را ربود. در اين رشته فليسيتي هافمن هم براي فيلم Transamerica نامزد دريافت جايزه اسكار است. او در اين فيلم نقش يك مرد تغيير جنسيت داده را بازي ميكند.
در بخش بهترين فيلم نامه، يكي از ركورد داران جايزه در اين بخش يعني وودي آلن (كه تا كنون شانزده بار نامزد دريافت جايزه شده و دو بار آن را براي فيلم هاي آني هال و هانا و خواهرش دريافت كرده است) براي فيلم Match Point بايد با فيلم نامه نويسان فيلم هاي تصادف، شب به خير و موفق باشي، سيرانا و ماهيگير و نهنگ رقابت كند. در اين بخش اقبال فيلمنامه نويسان فيلم تصادف از بقيه بيشتر است.

با اينكه پيشتر به نظر ميرسيد فيلم Walk the Line بيش از اين مورد استقبال اعضاي آكادمي قرار بگيرد ولي تنها توانست سه نامزدي را از آن خود كند و در رتبه بعد از كوهستان بروك بك با هشت نامزدي و شب به خير و موفق باشي، تصادف و خاطرات يك گيشا هر كدام با شش نامزدي قرار بگيرد. به علاوه، فيلم خاطرات يك گيشا كه در گولدن گلاب موفق بود تنها توانست در بخش هاي فني مثل بهترين صدابرداري، صداگذاري و فيلمبرداري و بخش هاي بهترين موسيقي متن، بهترين كارگرداني هنري و بهترين طراحي لباس نامزد دريافت جايزه شود كه اقبال بردن جايزه در دو بخش آخر از بقيه بيشتر است. در ضمن فيلم هاي پر خرج و پر فروشي چون كينگ كونگ (پيتر جكسون) و جنگ ستارگان (جورج لوكاس) هم تنها در بخش هاي فني نامزد جايزه شده اند.

اين تنها مورد غير منتظره در فهرست نامزد هاي اسكار امسال نبود. در ليست نامزد هاي بهترين فيلم انيميشن نام هيچ كدام از فيلم هاي پر خرج و پرفروش به چشم نميخورد. سال گذشته كه فيلم هاي كارتوني كامپيوتري نامزد دريافت جايزه شده بودند بسياري مرگ كارتون سازي به شيوه سنتي را پيش بيني كردند. اما امسال اين فيلم هاي كامپيوتري (يا computer-generated imagery) مثل جوجه كوچولوي ديسني، ماداگاسكار و روبات ها، جاي خود را به كارتون سازي به شيوه هاي قديمي تر دادند. نيك پارك كه پيش از اين سه بار مجسمه طلايي را براي فيلم هاي كوتاه انيميشن بدست اورده، امسال براي اولين بار نامزد دريافت اين جايزه براي يك فيلم بلند به نام نفرين خرگوش نما است. اين فيلم كه پنج سال صرف ساخت آن شده، توانست سي و يك ميليون پوند در گيشه بفروشد و چهارمين فيلم سال گذشته بريتانيا شود. ديگر نامزد هاي فيلم بلند انيميشن، عروس مرده اثر تيم برتون و Howl's Moving Castle اثر هاياو ميازاكي هستند.

اگر فكر ميكنيد اتفاق غير منتظره ديگري در فهرست نامزد هاي اسكار نيست، بهتر است نگاهي به بخش بهترين فيلم خارجي بيندازد. فيلم اينك بهشت، اثر كارگردان فلسطيني ابو اسد نامزد اسكار بهترين فيلم خارجي است. با اينكه اين فيلم جايزه بهترين فيلم خارجي گلدن گلاب را برده اما بسياري فكر نميكردند كه اعضاي اكادمي اين فيلم را نامزد دريافت جايزه كند. كارگردان اين فيلم، كه اولين نماينده فلسطين در مراسم اسكار است ميگويد: يه هيچ وجه انتظارش را نداشتم. مردم فلسطين همه از نامزدي اين فيلم خوشحال شده اند، حتي انهايي كه فكر ميكنند اين فيلم خوبي نيست. حتي چند اسرائيلي هم به من تبريك گفته اند، با اينكه بيشتر انها از اين اتفاق عصباني هستند. اما در هر صورت اين اتفاق به معني ديده شدن فيلم است. رقيبان اينك بهشت در اين بخش، كريسمس مبارك (فرانسه)، توتسي(آفريقاي جنوبي)، آخرين روزها (آلمان) و نگو (ايتاليا) هستند.
در بخش بهترين فيلم مستند هم نام رژه امپراطور از بقيه بيشتر جلب نظر ميكند. بايد ديد پنگوئن هاي دوست داشتني كه توانستند دل تماشاگران اروپا و شمال آمريكا را بدست آورده و فيلمشان را دومين مستند پرفروش تاريخ كنند، آيا ميتوانند دل اعضاي اكادمي را هم بدست بياورند يا نه. اين فيلم هم در جشنواره فجر امسال حصور داشت و از تلويزيون نيز پخش شد.

سينما آنلاين
کلوپ سينمايی جديدی درست شده به نام کلوپ سينما آنلاين. برای آشنايی با برنامه هاش ميتونين اينجا رو ببينين. الان با من تماس گرفتن و گفتن تو هر دوره سيزده فيلم نمايش ميدن، و برای عضويت در کل دوره ۲۰ هزار تومن بايد داد و البته ميشه به صورت جداگانه در برنامه ها شرکت کرد و هر برنامه دو هزار تومن هزينه داره. فيلم ها هم در سينما ايران، تقاطع شريعتی و بهار شيراز پخش ميشن.
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤ - مترجمحكم و يك بوس كوچولو
حكم حرف ميزند و نشان ميدهد و خيالش از بابت تماشاگرش راحت است در حالي كه بوس كوچولو انگار هميشه به دنبال توضيحي براي تماشاگر ميگردد. همه چيز ( خودكشي نويسنده، داستان كمال، معرفي فرشته مرگ و ...) را هم دوبار ميگويد. به خدا همان بار اول كه هديه تهراني را با آن زاويه دوربين و نورپردازي و گريم و لباس ديديم فهميديم فرشته مرگ است، چه نيازي به معرفي دوباره اش بود؟ ( سكانس فرشته مرگ و سعدي در ماشين) كمال را هم در نگاه اول شناختيم و فهمديدم در داستان شبلي زندگي ميكند. كاش شبلي نميگفت « اين دو تا شخصيت هاي داستان منن» مثلا در برابر نگاه پرسشگر سعدي، مثل همان باري كه در خانه ازو پرسيد چته، به هيچ بسنده ميكرد. به قول سعدي گاه سكوت ميتواند علامت عقل هم باشد.
ولي يك بوس كوچولو را بيشتر از حكم دوست داشتم. خط داستاني قوي تري دارد و دغدغه كارگردان را ميتوان در تك تك نماها پيدا كرد. عشق پدر و فرزندي و از آن مهم تر فلسفه مرگ. اما حكم چه؟ شخصيت هاي گنگ و نامفهموم به علاوه ديالوگ هاي پرت و پلا كه هيچ چيز نه بهشان اضافه ميكند و نه كم ميكند. بدترين فصل حكم همان معامله سران مافيا در جشن عروسي است. يك مشت جمله بي ربط و پرت و پلا را تحويل هم ميدهند و خنده هاي مسخره ميكنند كه نشان بدهند خيلي بدجنسند. يا حكم كشتن جلال و اجرايش در وسط مجلس عروسي. يا نقش رضا معروفي كه گنده تر از پاسپورت تقلبي است و كوچتر از آني است كه در مهماني باشد و آخر هم هيچ كدام نيست و همه چيز هم هست.. شخصيت هاي حكم شناسنامه ندارند، باور پذير نيستند و حرف نمي زنند. (محافظ حد ميثاق كه چيزيست بين جاهل هاي قديمي و گنگستر هاي شيك و كراوات زده با موهاي فرفري و سبيل) سهند (رادان) هيچ نقشي ندارد و معلوم نيست اگر دريا (مريلا زارعي) در داستان بود يا نبود چه فرقي ميكرد. ( گاهي فكر ميكنم سهند به داستان اضافه شده كه رضا و فروزنده در خانه با هم تنها نباشند. و چه زيبا ميشد اگر سهند وجود نداشت. شب هاي روشن را كه يادتان هست؟)
اما، از طرف ديگر حكم يك ليلا حاتمي دارد كه يك تنه بار تمام قصه و داستان و فضا و ديالوگ و بازي گري را به دوش ميكشد. شخصيت هاي مركزي بوس كوچولو، اما، دو نفرند. اول شبلي كه تا نيمه هاي داستان به دور او و بعد كم كم زاويه نگاه به سوي سعدي ميچرخد. هر دو انگار كمي گيجند. اي كاش كارگردان تنها با دغدغه اصلي اش دست و پنجه نرم ميكرد.
اي كاش جز مرگ، بحث سياسي، سركوب نويسندگان و روشنفكران، و از همه غير قابل تحمل تر بحث جلاي وطن مطرح نميشد. اي كاش فرمان آرا به مرگ، چه مرگ مادي و چه مرگ هنري بسنده ميكرد. او سوژه به قدر كافي جذاب و قدرتمندي در اختيار داشت كه ديگر نيازي به دستمايه قرار دادن چنين شعار هايي نداشته باشد. درست همان كاري كه كيميايي با حكم ميكند. و در حقيقت قسمت اعظم قدرت و جذابيت حكم هم به خاطر همين به دام نيافتادن فيلم ساز و سردرگم نشدنش بين دو دنياي خيالي و واقعي است.
اما هر دو فيلم، از لحاظ اجرا سربلند بيرون ميآيند. بهترين فصل حكم، همان سرقت از منزل مهندس و به خصوص بازي ليلا حاتمي است. يك بوس كوچولو هم از اين نماها كم ندارد. فصل كوبنده نبش قبر بسيار خوب از كار درامده. به علاوه حضور كوتاه اما قوي تهراني.

شايد مقايسه حكم و يك بوس كوچولو، در كل بيجا باشد. اين دو فيلم در واقع هيچ ربطي به هم ندارند، در دو فضا و دو زمان و دو دنياي متفاوت ميگذرند و دو ديدگاه متفادت در دو وادي بسيار متفاوت و بي ربط ( عشق در حكم و مرگ در يك بوس كوچولو) را مطرح ميكنند. اما با همه اينها، هر دو فيلم هاي دو فيلمساز معتبر ايرانند و هر دو همزمان اكران شده و هر دو فيلم هاي بسيار متفاوتي اند از آنچه سينماي ايران در اين سال ها عرضه كرده.
توضيح: عکس ها متعلق به سايت سينمای ما هستند.
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤ - مترجم






